تبليغاتX
کوچه پس کوچه های ذهن من































کوچه پس کوچه های ذهن من

بهار می نویسد

چقد خوب می شد من دختر خوبی بودم....
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:24 توسط بهار| |

تا حالا دقت کردین وقتی‌ توی یه جمعی‌ یکی‌ میگه اون تلویزین و کمش کن ،یکی‌ دیگه از اونور میگه اصن خاموشش کن . . . !

تا حالا دقت کردین وقتی واسه دل خودت موهاتو درست میکنی چقدر خوشگل میشه ولی وقتی میخوای بری مهمونی یا عروسی بعد از ۳ ساعت کلنجار رفتن شبیه خربزه میشی؟...

تا حالا دقت کردین یکى از سرگرمى هاى خاص مردم ایران اینه که :وقتى از مطب دکتر میان بیرون،حساب کنن ببین این دکتره روزى چقد درآمد داره …....ت

ا حالا دقت کردین که روزای هفته اینجوری میگذره :
شــــــــــــــــــــــنبــــــــــــــــــــه
یــــــــکشــــــــنبـــــــــــــــــــه
دوشـــــــــــــنبـــــــــــــــــــه
سه شـــــــنبـــــــــــــــــه
چـــهـــار شنبـــــــــــــه
پنجشنبه جمعه!!!...

تا حالا دقت کردین چقدر حرص آوره که سر غذا دقیقا اون چیزی رو بر میدارن که تو کلی تو ذهنت واسش نقشه کشیده بودی...

تا حالا دقت کردین ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦﻗﺴﻤﺖﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻥ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪﯼ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﻪ !!...

تا حالادقت کردین وقتی داری درس میخونی و به یه صفحه عکس دار میرسی چه حالی میکنی که اون صفحه نصفست…!...

تاحالا دقت کردین وقتی احساس میکنین گم شدین اول ضبط ماشین رو کم میکنین!...تا حالا دقت کردین جوراب ما مردا هیچوقت بو نمیده یا متوجه نمیشیم ولی وقتی تو یه مهمونی یا مجلس که میریم بو سگ مرده میده !؟ حتی اگه جورابه نانو باشه !؟...

تا حالا دقت کردین تا آرایشگر روپوش و میندازه رومون دماغمون خارش میگیره؟!...

تا حالا دقت کردین وقتی سوهان میخوری ۹۵%شمیره لای دندونات و فقط ۵%ش نصیب معدت میشه؟!!!

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 15:12 توسط بهار| |

 

امروز میخام ناهار نخورم .برم وقت ناهارمو بخابم.حوصله ندارم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 10:38 توسط بهار| |

همیشه فک میکردم این ها که تو فیلما پنجره رو باز میکنند و هوا را وارد ریه اشون می کنند و انگار عطر خوشی را استنشاق کردند الکیه.. اما امروز صبح این تجربه رو خودمم کسب کردم و به طور اتفاقی وقتی نزدیک میزم شدم دیدم  برم سمت پنجره و پنجره رو ببندم که دیشب تا الان باز بوده ..بی اختیار جلوتر کشیده شدم و هوا رو بو کشیدم .. من طبقه سوم هستم و پشتم پنجره رو به حیاطه... بوی خوشی اومدم تو دماغم..به چه عطری .. ویلیام و صدا زدم و گفتم بیا..بیا اینجا رو بو کن .. گفت اوهوم چه خوبه..بوی شکوفه است.. راست می گفت بوی شکوفه بود..

کاپشنم رو پوشیدم و پنجره رو نبستم..

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 8:55 توسط بهار| |

بعد از ۱۴ الی ۱۵ روز تعطیلی که همراه با یه مسافرت کوچولو بود اومدیم سرکار تا یه سال جدید رو شروع کنیم ..طبیعیه که روز اول کاری همراه با غر زیاد هستش ولی خوب میگذره دیگه چاره ای نیست.. البته قسمت خوابش هم هست.. چقد خابم میاد هنوز هیچی نشده .. یه سوال جالب من دارم ..  چه طوریه که آدم یا من؟ بعد از سپری کردن مقطع های یا اتفاقات مهم زندگی دیگه فائی ه اون موقع رو یادم نمیاد که چه جوری بود و چی کار میکرد و به چیا فک می کرد؟!!!

 

-----

اینم یه چی واسه خنده :

ازسری داستانهای شیخ و مریدان

گویند مریدان شیخ همگی از برای ساختن هیکل شش تکه به باشگاه بادی بیلدینگ شدندی!
خود شیخ چند سالی در باشگاه مشغول هارتل بودی.
تا مریدان بدید بسیار مسرور گشت و به استقبالشان رفت .
یکی از مریدان دختر باز خدمت شیخ عرض کرد : یا شیخ !
بر ما بگو با کدامین دستگاه کار کنیم تا دختران و دافان را تحت تاثیر قرار داده مخشان را بزنیم ؟؟
شیخ بی درنگ فرمود : ای مرید ! در میان دستگاهها هیچ دستگاهی مانند دستگاه خود پرداز
دختران را تحت تاثیر قرار ندهد !!!
مریدان از این حکمت دانی شیخ روانی شده آنقدر روی تردمیل دویدند تا به دیار باقی شتافتند ...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 9:17 توسط بهار| |

گفتم پست سال نو رو بزنم چون ممکنه دیگه فرصتی پیدا نکنم 

معمولا این جور وقتا باید سال پیش و ارزیابی کنیم اتفاقا فرصت خوبیه که خودم هم فک کنم و ببینم امسال چه اتفاقا افتاد..

اول سال که عقد داداشی با زهرا جون بود که خیلی خیلی نکته مثبتی بود

بعدش که یک دوست خارجی داشتیم اومد ایران و یک هفته باهاش گذروندیم ..هر شب و هرشب و جمع دوستیمون صمیمی ییی خیلی شد .

بعدش جشن عقد داداشی تو اول تابستون روز نیمه ماه شعبان بود که بازم خیلی خیلی خوب بود.

بعد تولدم بود که تو ماه رمضون بود ..

بعدش ماجرای خاستگاری و اینا بود .. بعد نامزدی بود .. بعد ماشین بود... بعدش لپ تاپ بود که  همشون نقطه مثبت بود..

نگران نباشید نکات منفی هم داشت اما سعی می کنم نبینمشون و فقط خوبیا رو ببینم.. مثلا اینکه واسه پارسه ثبت نام کردم و دو ماه خوندم ولی بعدش دیکه نشد بخونم ..پس بوده نکات منفی اما خوبیا رو بگیم بهتره ..

امسال هم با اسباب کشی و عیدی و اینا تموم میشه انشااللله به خوبی و خوشی تا سال بعد رو با انرژی شروع کنیم .

امسال که نه خاله شدم .. نه عمه .. امیدوارم خدا بخواد و سال دیگه من خاله یا عمه بشم ..

سال نو مبارک و مبارک و وواسه دوستای بهتر از گلم هم بهترین اتفاقا بیافته .این و از صمیم قلب میگم..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 8:28 توسط بهار| |

عاشق فائزه اون روزام .. الان هم خوبم .. اما عاشق فائی ای هسم که داشته شخصیتش شکل می گرفته ..از دبیرستان تا دانشگاه تا اولین تجربه کاری .. اولین جمع دوستی .. تمامی اولین هائی که تو زندگیم بوده . و حالا رشد کرده و به پختگی بیشتری رسیده .. هنوز که ۲۵ سالم تموم نشده اینقد حسرت جوونیامو می خورم بعدنا که سنم بیشترشه اگه عمری باشه چی می کنم من .. این جاست که آدم عاقل میگه پس از لحظات زمان حالت استفاده کن و نگران آینده یا گذشته نباش..

نمیدونم براتون گفتم یا نه اما چند وقت پیش دفتر پرورشی سال اول دبیرستانم و پیدا کردم و راجع به خودم توش نوشته بودم .. یعنی دقیقا طرز فکر های الانمه توش با یکمی تغییر .. یا اون موقع عقلم زیاد میرسیده ..یا اینکه من رشد نکردم و هنوز تو دوران نوجوونیم موندم.. شما فک می کنید کدومه؟؟؟ من فکر میکنم ترکیبی از دوتاشه..

مامان من خیلی ارتباط نزدیکی با کودک درونش داره و همیشه دوس داشتم این چیز رو و از اونجائی که من از نظر یه سری کارها شدیدا شبیه مامانم هستم فک میکنم مورد دوم درست تر باشه و منم تو دوران نوجوونیم موندم.. راستشو بخاین دلم می خواد شما هم این مورد و تائید کنید انگاری بیشتر می چسبه.

خلاصه این پست رو واسه این زدم که بگم خیلی دمم گرمه موقعی که به گذشته های دورم فک می کنم ..خیلی دور ها .. یعنی قبل دانشگاه..یعنی من عاشق فائی دبیرستانم هستم.. کلا من خاطرات خوب رو بی نهایت دوس دارم و حاضرم واسه تکرارشون از هرچی حتی گاهی لازم باشه از غرورم هم بگذرم ..

یادش بخیر یادش بخیر ..حالا ژاله دوباره میگه فائی یاد قدیما افتادی این روزا .. امروز تو کامپیوترم یه فولدر پیدا کردم مال دسکتاپ کامپیوترم مال ۲ -۳ سال پیش بود کیف کردم خودم رو تو اون روزا ببینم چی بودم چی گوش می دادم و حالا هم دارم این آهنگ و از همون فولدر گوش میدم :

این آهنگ و تو شرکت قبلی نرگس هی گوش میداد منم دوسش داشتم از بس با حس و چشم و ابرو می خوندش :)

قلب منی چه جوری یه روز ازت جدا شم

عشق منی نمیشه دوست نداشته باشم

 

-----------------------------

ای که به شبهانم صبح سیدی بی تو کویری بی شامم

ای که به رنجام درد امیدی بی تو اسیری بی دامم

 

 

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:2 توسط بهار| |

اینم عکس

یکی از اهنگ ها یا خواننده هائی که من رابه نوستال می بره افشینه ..شاید دوستای دوران یونی بیشتر این و بدونن... ولی جالب اینکه بر عکس وقتی یاد افشین و شعراش می افتم و می شنوم از یونی توی اون لحظه خوشم میاد ..شاید یه حس های خوب ی رو ناخودآگاه بیدار می کنه تو وجودم و باعث میشه دوس داشته باشم اون لحظه ها رو اونم با یه حس خوب ..خیلی خوب ..

دارم میرم نگو نرو .. هوا هوای رفتنه

دارم میرم تا سرنوشت ما رو به بازی نگیره ..

.

.

.

.

.

و یه شعر خیلی خیلی تابلو از افشین که یه بار تو ۳۶۰ ( یادش به خیر . خدایش بیامرزاد) که حتی عکس خودم و با مانیتوری که این شعر از وبلاگ ۳۶۰ ام و نشون می داد دارم و هروقت رفتم خونه حتما میزارمش اینجا .تا هم تفاوت ظاهری و کوچولو بودنمو ببینید هم اون دوران رو یادی کنید ...

این شعر بود :

اشکامو پاک کنم یا نه /دوسم داری یا نداری

تکلیف عشقمون چیه /عاشقی یا مسافری

اشکامو پاک کنم یا نه/ بگو تو میمونی باهام

یا اشک و هدیه می کنی/ وقت جدائی به چشام

جواب اشکامو بده /یه جائی دارم تو دلت

یا عشق ناقابل من /کهنه شده تو خاطرت

بگو بگو بهم بگو/پیشم میمونی تو هنوز

توروخدا تنهام نذار/ تو که دوسم داشتی یه روز

با غم عشقت چه کنم /بمونم ؟ یا بمیرم؟

اشکامو پاک کنم یا نه /گریه رو از سربگیرم

 

هی ی هی ه هی هی هی هی هی هی هی .......روزگاررررر

 

 

راستی ژودی هم این شعر و زد تو وبلاگش :

سایه تو بردار و از اینجا برو ..........

 یکی دیگه هم از همین آقای افشین بود که من دوس داشتم ..ای فائی ه شیطون :

دیگه ازت /دیگه ازت بدم میاد پیشم نیا عروسک ... بهونه گیر اخمو  ..

بعد یه جاش هست میگه دقیقا این ->>>>> ریمداما دیدام..ریمدامادیدام دا دام دام

چی چی بودیم هاااااااااااااااا

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 9:3 توسط بهار| |

این نوشته از وبلاگ سرزمین تنهائی است و نوشته شخصی است که در پائین آن آمده است.خیلی قشنگه..خیلی.. دوس داشتم شما هم بخونید .میدونم که دوسش دارید.

 

دیوار های دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار ... مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد ... گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار ... آن طرف حیاط خانه خداست ... آن وقت هی در می زنم ... در می زنم .... در می زنم .... می گویم دلم افتاده توی حیاط شما ... می شود دلم را پس بدهید ؟!

کسی جوابم را نمی دهد ... کسی در را باز نمی کند ... ولی همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار ... و من این بازی را دوست دارم ... همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار ... همین که ...

من این بازی را ادامه می دهم و اینقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند ... تا دیگر دلم را پس ندهند ... تا آن در را باز کنند و بگویند : بیا خودت دلت را بردار و برو ... آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم...

 (عرفان نظر آهاری)

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 10:20 توسط بهار| |

دلم یه کتاب شعر می خواد از فروغ، از فریدون مشیری ، از یه شاعری تو سبک اونا که نخوندهباشم کتابی ازش..یا حتی یه کتاب خوب که جدام کنه از این دنیا ..که به قول کیمیاگر چائی م کمتر تلخ به نظر بیاد ..

شنبه ها میان و انتظار هفته واسه رسیدن چهارشنبه عصره و خوشحال از اینکه رها شدی .. زندگی همین جوری تند و تند می گذره و من شنبه تا چهارشنبش و فقط می شمارم... غافل از گذر عمر.جوانی و همه لحظه های خوبی که میشه داشت و بعدا یادشون کرد.

تو هر مقطعی از زندگی آدم یه چیز یا چیزهائی واسش هست که فکرشو مشغول نگه داره یا اینکه به داشتنشون فک کن و به نداشتن بعضی چیزای دیگه هم .. زندگی جنبه های دیگه هم داره؟ شاید الان حالم خوب نی رو مد دپرسی ام که این چرت و پرتا رو میگم .. اما همشون بودن حالا عنوان کردم ..

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 8:37 توسط بهار| |